یادم باشد و یادت نرود که هر کدام از ما برای یکبار ایستادن هزاران بار افتاده ایم...حالا باید برای هزاران بار بایستیم که اگر یکبار افتادیم چرایی در کار نباشد...
  • قالب وبلاگ
  • خرید عینکهای آفتابی
  • لینک باکس
  • عاشقانه
  • ردیاب خودرو

  •  تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان از این من خراب و آدرس xian.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 4
بازدید ماه : 3
بازدید کل : 9322
تعداد مطالب : 39
تعداد نظرات : 14
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


دیروز پینوکیو آدم شد...امروز آدم ها پینوکیو! من از سرنوشت مادربزرگ می ترسم، نکند شنل قرمزی گرگ شده باشد...

خداحافظ

با من تو بودی از نگاهم تا خداحافظ

حالا چه شد رفتی فقط تنها خداحافظ

من با سلوک عشق تو با زندگی بودم

اما تو کردی زندگی ها با خداحافظ

داری کنارم می زنی بی هیچ و بی معنی

شرمنده از من می شود حتی خداحافظ

سر می کنی زیر تمام آرزوهایم

با اشک می گویی تو خوب اما خداحافظ

دارم مسیر اشک ها را می نویسم من

ای ابرها، باران، خدا، دریا خداحافظ

می پوسم اینجا پشت این لاک خودم بودن

با من بمان خوبم، گلم آیا خداحافظ

من مست و شبگردم شبیه قبلترهایم

از من نترس اینجا، نگو بی جا خداحافظ

انگار می بینی نگاهم از تو دلگیر است

بازم هوایی می شوی بی ما خداحافظ

آخر نفهمیدم که دستت با چه کس خو کرد

دل با چه خوش با آن سلامت، یا خداحافظ

 

 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
عشق یعنی...

عشق یعنی بی قراری بی کسی

عشق یعنی یک جهان دلواپسی

عشق یعنی شرم من پشت سرت

عشق یعنی کی بمیرم دربرت

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
من هم واکس می زنم

من جای دزدی کفش ها را می زنم برق

قلب خودم قلب شما را می زنم برق

شاید کمی پایین تر از احساس دنیا

سجاده های ناخدا را می زنم برق

در قلب خود نام خدا را می نویسم

دلگرم از عشقش خدا را می زنم برق

یا مثل کوهم، سخت، سنگین، با صلابت

یا مثل آهن، زنگ ها را می زنم برق

باید خودت را برتر از اشکم ببینی

وقتی که شب شرم و حیا را می زنم برق

من درد دنیا دیده ی این خاطراتم

با خط آبی این صفا را می زنم برق

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
سودای مرگ

مست مرگم خدا تلافی کن،اتفاقا تو می شوی خوابم

در هوای سکوت دلمرده،از غم دوریت نمی خوابم

فکر اینکه کنارمی هرروز،فکر اینکه به یادمی هر بار

هی نگاهم به در که می آیی،باز دلشوره باز بی تابم

دلخورم از خدا نمی دانم،بعد عمری مرا نمی فهمد

مثل دیوار روبه رویم که،بشکند هی دوباره در قابم

فصل آخر غرور بیجابود،انتهایش همین که می میرم

حس سودای مرگ در پیش،جام و جرعه که می کند نابم

می پرد چشم و میزند رعدی،باد می آید و کمی باران

در هوای سکوت دلمرده،از غم دوریت نمی خوابم

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)