یادم باشد و یادت نرود که هر کدام از ما برای یکبار ایستادن هزاران بار افتاده ایم...حالا باید برای هزاران بار بایستیم که اگر یکبار افتادیم چرایی در کار نباشد...
  • قالب وبلاگ
  • خرید عینکهای آفتابی
  • لینک باکس
  • عاشقانه
  • ردیاب خودرو

  •  تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان از این من خراب و آدرس xian.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 17
بازدید ماه : 16
بازدید کل : 9335
تعداد مطالب : 39
تعداد نظرات : 14
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


دیروز پینوکیو آدم شد...امروز آدم ها پینوکیو! من از سرنوشت مادربزرگ می ترسم، نکند شنل قرمزی گرگ شده باشد...

تولد

و تو به دنیا آمدی

در انتهای سومین روز خوبی

در انتهای سومین روز بهمن

و دارم اسفندها را برروی آتش میریزم

چشم دنیا شور است

نمی خواهم چشمت بزند

شاید مال من نباشی

ولی دوست داشتن فقط به داشتن خلاصه نمی شود

...

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
تکه پاره های دل من

 

در نقش عسل بودی و من شاد، خوشی بود

صبحانه تو بودی و غم شام سوشی بود

رفتی و شدی خاطره ی یک بدبخت

تنها هدف شوم تو احساس کشی بود

                    ***

کوتاه بکن فاصله ها را از هم

تشخیص بده من و خدا را از هم

یک آه بکش در پس این بی تابی

تا من بتنم عشق و شما را از هم

                  ***

ترفند بگیر را نمی دانستم

احساس حقیر را نمی دانستم

من را تو گرفتی و قفس جایم بود

من نقش اسیر را نمی دانستم

                ***

اینبار بهار را تو بازی کردی

چشمان خمار را تو بازی کردی

صیاد شدم دست شما هم روشد

ترفند شکار را تو بازی کردی

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
الهه ی من

 

 

مثل موتم کمی شرابی رنگ، مثل تقدیر مست چشمانت

بگذارم تمام هستی با طعم این عشق زیر دندانت

درک کن که عاشقت هستم مثل قبلا بمان و بعدش هم

میل کن تمام این من را در کنار کتاب رمانت

دوستت دارم و همین کافیست گریه باید امان به من ندهد

تو به جای نگاه من باشی من به جای نگاه پنهانت

عکس تو دست من کمی گریه یک نگاه و غذا و بی میلی

حس یک خواب راحتی با تو تا نباشد دوباره مامانت

طرح اسطوره ای شدی با من آشنا می شوی کمی با من

مثل رویا الهه ی من باش طرحی از افتخار یونانت

می پرم خواب راحتی بودی پیش پای دو چای عصرانه

مانده از خواب تو برای من  گوشه ی سرخ شرم فنجانت

                        

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
کجا میری بدون من

 

 

سلام حادثه رفته و من دنبال اون خونم

چقد اینجا هوا خوبه ولی دیگه نمی تونم

شبا هر بار که خوابیدم منم از خواب تو خوندم

داری میری بدون من تو رو انگار ترسوندم

دارم میرم تو اون خونه حسابی عاشقت میشم

اگه امکان داره یکبار فقط یکبار بیا پیشم

تویی خواب و خیال من همین می مونه و دردم

چقد این حس من خوبه که دنبال تو می گردم

شب و روزم به فکر تو داری میری که تنها شم

ولی می خوام که تا آخر همیشه عاشقت باشم

گره خورده به چشم تو تموم هستیم جونم

ندزد از من نگاهت رو که چندین ساله مجنونم

چقد بد میشه میری تو دلم دلتنگ و پر میشه

چشام از دروی چشمات دیگه ابری و تر میشه

شب و روزم به فکر تو داری میری که تنها شم

ولی میخوام که تا آخر همیشه عاشقت باشم

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
بازی

 

 من به دنبال آشنایی هات هات تو به دنبال سر سپردن ها

مثل هر شب دقیق و پر معنی همکلام تمام مردن ها

خواب تو هم برای من خوبست خواب تو خواب راحت هر شب

انتهای ترانه و بازی جر زدن ها و گول خوردن ها

این ترانه- نه- شعر تنهایی بازی دست ما دو تا باشد

تا تو باشی همین حکایت هست باختن ها میان بردن ها

بچه ی شعر من اقاقی نیست این تویی شعر بچه ی شعرم

خواب من - می شمارمت هرشب- حس من - تو- و این شمردن ها

من که خط جدید این شعرم قالب وهم و شک و بی مرزی

می سرایم تو را مرا خوابم می سرایم که دلسپردن ها

خواب تو هم برای من خوبست خواب تو خواب راحت هر شب

انتهای ترانه و بازی جر زدن ها و گول خوردن ها 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
هر شبم یک خواب تکراری خوب

 

هر شبم یک اتفاق تازه است

حس بودن با تو بی اندازه است

می نویسم شعر و می خوانم تو را

اتفاق هر شبم پیشم بیا

سر به روی سادگی های خودم

انتهای بی کسی های تو هم...

مرد باشم حرف خود را می زنم

خواب می بینم که انگاری زنم

خواب می بینم تو را من را همین

سال های خوب بعدا را همین

انتظار با تو بودن با من است

شعر تکراری سرودن با من است

دامن پاکت، سرم، یک تکیه گاه

التهاب جالب شرم و نگاه

یک قدم تا یک رسیدن یک قدم

خواب های خوب دیدن یک قدم

هر شبم در چند و چون یک تنش

خواب دیدن از جنون یک تنش

خواب میبینم که دستم خالی است

دست هایم خالی و پوشالی است

خواب می بینم که دستت... بی کسم

دارم انگاری به مرگم می رسم

من نفس می آورم کم یا تو را

می دوم این انتهای تا تو را

روی کاغذهای خوابم این تو را

می کشم لطفا بیا بنشین تو را

می نویسم می سرایم می کشم

داغ داغم طرحی از یک آتشم

هر شبم را هم به آتش می کشی

خواب می بینم که خوابی آتشی

شرم یکجا بوسه از لب های تو

مست بودن تا ته دنیای تو

خواب می بینم که دستت... بی کسم

دارم انگاری به مرگم می رسم

دست تو... من... بی کسی و آخرین

از تو خوابی را که می بینم همین

هر شبم تکرار اینکه با تو من

هستم و می میرم و این غالبا...

حس تکرار همین هر شب شدن

دوست دارم هر شبم را با تو من

 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
تکرار

 

می نویسم تو را مرا خوابم از تو از پنجره همین دیوار

حس دلداری دوتا شیشه حس تکرار پشت یک تکرار

اینکه این میز هم برای خودش قلب و جان دارد و... و شاید عشق

شاید او هم برای معشوقش_ صندلی_ می سراید و هربار

صندلی را جدای از هر چیز می توان که شبیه انسان کرد

دست و پا داد و قلبی از خوبی من که دیدم تو هم بیا یکبار...

امتحان کن برای تو خوبست حس بگیری کنار این بازی

بازی شیشه و شکستن تا_ میز تکرار عشق را بردار_

بازی این در و همین دیوار بازی پنجره_ کمی عاشق_

شیشه ها را به سنگ می کوبد طنز تلخش نمی دهد آزار

از صدای دو پای آبی ها، گربه ی حاجی آقام هم مرده

با همین عشق و این تلاقی ها گرمی دست من شده خودکار

عشق را می شود_ تو معنی کن_ یک در و پنجره همین دیوار

حس یک صندلی کنار میز حس تکرار پشت یک تکرار

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
یک لیوان عقده

 

بگذار ...............

                      تا عقده های من سر واکنند

و من گلویی تازه کنم

                       با اشک های سادگی.............

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
بازگشت

در دفتر خاطرات من گم بودی

وقتی هدف و طعمه ی مردم بودی

احساس عجیبی به تو همراهم بود

این حس که نتیجه ی تو و آهم بود

شرمندگی مرا به من بخشیدی

آن خواب غریبی که برایم دیدی

ترفند نگاه تو که با من بد کرد

با من تو بیا به آخرش یا برگرد

شرمی که تو داری و منم می دانم

حالا که تو هستی و ...تنم می دانم

با حرف خودم بیا مرا باور کن

این حال مرا بهتر و هی بهتر کن

 

 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
رفتن

تو خودت را برای رفتن آماده کن چشم آبی

دیگر جایی در قلبم نداری

من به جاهای بالاتری رسیده ام

از آنچه تو از من می خواستی

حالا خودت قضاوت کن

چه کسی لیاقت دارد.............

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
سرگرمی

 

 

تکرار بکن مرا و این یعنی که

این عشق به اندازه ی حالت باشد

احساس عجیب من و این تنهایی

تکرار جنون تو و سالت باشد

 

این بار بیا فقط همین این یکبار

اندازه ی لااقل کنارم باشی

من هم خودمم تمام این خود بودن

من منتظرم که لااقل پیدا شی

 

احساس بکن که عاشقی و هستی

احساس بکن همین برایم کافی است

اینقدر برای دل تو دلتنگم

تنها طرف عشق تو باشم کافی است

 

مستم که عجیب می نویسم با تو

از جمله ی این که بی تو باشم دورم

سخت است ولی برای گفتن خوب است

حرف دل من عاشقم و مجبورم

 

تکرار بکن مرا که با من باشی

احساس بکن که با تو من هم باشم

یک حس عجیب و دل مجنون دارم

انکار نکن که من بمیرم کم کم

 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
حق با تو بود

 

آن گاه که تمام وجودم از تو پر می شود

بر روی زمین می نویسم

حق با تو بود

من هم عاشق شده ام.......

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
این من و این هم تویی

داری میری بدون من

داری میری که تنها شم

چقد این حس من خوبه

همین که عاشقت باشم

 

تویی این طرز تکرارم

تویی و حسرت دوری

داری میری بدون من

میگی اینبار مجبوری

 

تنم تن پوش تو میشه

برات هر باره میباره

بدون این دستای گرمم

تو رو تنها نمی ذاره

 

میگی تنهاییم خوبه

ولی این رسم مردی نیست

شکستی قلبمو میگی

برام چیکار کردی... نیست

 

داری میری برو اما

یکی اینجا تو دنیاته

برای عاشقی عمری

جنایت کرده همراته

 

 

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
تصویر

 

تا ابد زل بزن به این تصویر خط تکرار یک جنون با من

مثل شرمندگی و زیبایی ماه دنیای هر شبم بودن

حس عشقی که رو به آوارست موج رویایی سرودن ها

من تو این همه و دنیایت روی خاموشی دلی روشن

گریه ی هر شبم دلیلش نیست اینکه من بی تو و تو هم بی من

قصه ام را دوباره می گویم من که خوبم تو هم که خب...حتما

عکس دیدار اولین بارم یادگاری که در سرم مانده

شرم چشمان ناز و شیدایت در کنار تلالو این تن

من به جرمی که ناخوداگاهست عشق و دلدادگی و تنهایی

از خدای خودم شدم عاصی با خدای خودم شدم دشمن

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
این قصه...

خوب خوبیم و قصه ی خوبیست در کنار منی و من شادم

در کنار منی و این بد نیست حس خوبی برای ما با هم

می دوم تا تمام آغوشت می دوی تا تنم و یک لبخند...

می زنی زیر گوش تنهایی تا نیاید سراغ ما یکدم

من که خوبم تو هم که خوبی هان این تمام تمامی خوبیست

پشت یک سادگی که منزل ماست خاطرات من و تو را کم کم...

می نویسم خدا همین جاهاست می نویسی کنار گلدان ها

می روم آب می دهم گل را تا کنار حقایقت باشم

طرز این زندگی و من با تو حس ما بودن و شدن تا بعد

تا زمانی که چشم ما خوابست طرح لبخندی از تو می خواهم...

نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)